خاطرات وحوادث آموزنده حين شكار. كه انتها ندارد

خاطرات و عكسهاي شكار اعضا و شكارچيان ديگر
نمایه کاربر
shekari
حامی سایت
پست: 1004
تاریخ عضویت: سه شنبه 2 آبان 1391, 6:19 pm
محل اقامت: lorestan
تماس:

Re: خاطرات وحوادث آموزنده حين شكار. كه انتها ندارد

پستتوسط shekari » شنبه 25 دی 1395, 11:43 am

این خاطره رو حضور دوستان عرض کنم من باب رفیق تازه کار
دوستی داشتیم که با وجود اینکه یکم شکارچی بود اصرار داشت که من رو هم به شکار مرغابی ببرید. خلاصه یک روز موقعیت جور شد و ایشون رو با خودمون بردیم. منطقه ما شکار مرغابی خیلی مشکله و بایستی مسیر رودخونه رو دوربین کشی کنی و بگردی شاید موقعیتی توی جاهای حساس که می شناسیم برات پیش بیاد. حتی گاهی نیازه سینه خیز رفت و سکوت رو کاملا رعایت کرد. خلاصه من به احترام اون دوستمون سعی کردم اگه موقعیتی پیش اومد برای شکار فرصت تیر اندازی رو به ایشون بدم. چنتا مرغابی از فاصله زیاد روی آب دیده شدن و ما نیاز بود چند صد متری رو بحالت خمیده و با احتیاط پیش بریم و حتی گاهی سینه خیز بشیم. توضیحات رو به دوستمون دادم و راه افتادیم. اولا که ایشون خیلی کند و یواش میومد و هنگام قدم برداشتن سر و صدای زیادی می کرد. دوما بخاطر جا موندنش من همش می ترسیدم از پشت اسلحه اش در نره و نا خواسته شلیک نکنه. و تمرکزم روی مرغابی ها و مکان دقیقشون کم شده بود.خلاصه که بعد چند متری که به زحمت طی کردیم نزدیکیهای موقعیت شلیک بودیم که ایشون صدای نفس زدنش زیاد شده بود و دیگه طاقت نداشت و یه لحظه بدون هماهنگی من سرکی کشید. بلافاصله من متوجه شدم اما کار از کار گذشته بود و چنتا مرغابی که تو منطقه بودن پرواز کردن و بدون اینکه بتونم شلیک کنم رفتند که رفتند. و تا غروب اون روز چیزی عایدمون نشد. :-w
نتیجه اخلاقی: همیشه نفر ماهر در لحظات حساس برای شلیک مناسب تره چون که هم مهارت کافی داره و هم آمادگی روحی و روانی بالاتر. پس بهتره در این طور موارد نفر اصلی برای شکار اقدام کنه و نفر کم تجربه تر ببینه و یاد بگیره. وگرنه ممکنه دیگه فرصت شکاری گیر نیاد.
مخلصیم.
صد انداختي تير و هر صد خطاست / اگر هوشمندي يك انداز و راست

http://remele.blogfa.com

نمایه کاربر
shekari
حامی سایت
پست: 1004
تاریخ عضویت: سه شنبه 2 آبان 1391, 6:19 pm
محل اقامت: lorestan
تماس:

Re: خاطرات وحوادث آموزنده حين شكار. كه انتها ندارد

پستتوسط shekari » شنبه 25 دی 1395, 9:07 pm

قدیم تر ها که شکار زیاد بود و گاهی فشنگها تموم میشدن. من عادت کرده بودم یکی دو فشنگ رو توی کوله نگه می داشتم.یادمه 3 نفر بودیم کلا 5 فشنگ مونده بود برامون و من یکی از فشنگها رو برداشتم و گذاشتم توی تفنگ و بسمت ماشین راه افتادیم دوستای دیگه با اون 4 تا فشنگ به کبکهای توی مسیر که می پریدن شلیک کردن و کسی فشنگ نداشت.(البته اینو بگم اون موقع مهارت هوازنی اونقدرا بالا نبود مثلا با 30 تا فشنگ در روز میشد 7-8 تا کبک زد) =p~ خلاصه من یک فشنگو به یک کبک نر چاق شلیک کردم که واقعا نمی شد ازش گذشت.و کبک از ارتفاع که افتاد زخمی بود و با پا فرار کرد. هر چی دوییدیم دنبالش که بگیریمش نمی شد که نمی شد. من یه لحظه مکث کردم و دو تا فشنگا رو از کوله درآوردم و با یکیش کبک رو دوباره زدم و یکیشم تا کنار ماشین نگه داشتم.
نتیجه اخلاقی: هیچ وقت همه فشنگهاتون رو شلیک نکنید.ممکنه در بازگشت مشکلی پیش بیاد و نتونید برگردید و مجبور بشید بمونید.
اتفاقا اونروز ماشین روشن نشد و تا ساعت 10 شب درگیر درست کردن ماشین شدیم و همون یک دونه فشنگ من تنها امیدمون بود. 8-} 8-} در اون شب تاریک :-ss
صد انداختي تير و هر صد خطاست / اگر هوشمندي يك انداز و راست

http://remele.blogfa.com

نمایه کاربر
shekari
حامی سایت
پست: 1004
تاریخ عضویت: سه شنبه 2 آبان 1391, 6:19 pm
محل اقامت: lorestan
تماس:

Re: خاطرات وحوادث آموزنده حين شكار. كه انتها ندارد

پستتوسط shekari » شنبه 2 بهمن 1395, 9:22 pm

یادش بخیر یکسال قرار شد میزبان یک گروه کوهنورد در ارتفاعات اشترانکوه باشیم.از بچه های بالا 8-} خلاصه این شد که ما یکی دو روز جلوتر بهمراه چنتا جوان ورزیده کلیه وسایل پذیرایی و اقامت رو با سختی فراوان بردیم تو منطقه که مستقر بشیم و همه چی رو آماده کنیم که مهمانها که تشریف میارن همه چی آماده باشه. هدف اصلی گروه با کلی کر و فر صعود به یکی از قله های 4000 متری اشترانکوه بود. خلاصه ما یک فروند گوسفند نر بزرگ هم بردیم آماده که جلوی مهمانها برسم ادب ذبح کنیم و کباب تازه بهشون بدیم.
گوسفند رو بغل چادر بستیم و ساعت 5 صبح که بلند شدیم ای دل غافل گوسفند نبودش :-o اینور بگرد اونور بگرد نخیر نبود که نبود. مهمانها هم تا حوالی قبل از ظهر می رسیدند. من و یکی از دوستان ورزیده افتادیم دنبال رد گوسفند (اینجا مهارت رد زنی بکار اومد :) خلاصه تا نزدیک ساعت نه و نیم ده صبح رد زنی کردیم و رد ها که خیلیم سخت بود دنبال کردنشون به یک دره منتهی شده بود که کفش رودخونه داشت. تا از اون بالا نگاه کردیم دیدیم گوسفند وسط رودخونه است :-?
مع اوصف طناب گوسفند به یه شاخه خشک وسط رودخونه گیر کرده بود و اونم هی سر و صدا می کرد. خلاصه فی الفور با کمک هم گوسفند رو برگردوندیم که حضرات بموقع کباب دل و جگر و (گله برِیژ) رو میل کنند.
اینهم خاطره ای بود برای دوستان.
جالب اینجاست اون گروه تنبل اصلا در حد صعود به قله نبودند و بنده و یکی از دوستان با اون حال خستگی قله رو هم فتح کردیم بنام ایشون ثبت شد :-w

این عکس آبشار ناشناخته منطقه پاپی جنوب لرستان هم تقدیم دوستان

تصویر
صد انداختي تير و هر صد خطاست / اگر هوشمندي يك انداز و راست

http://remele.blogfa.com

نمایه کاربر
شیفته طبیعت
پست: 480
تاریخ عضویت: سه شنبه 22 اسفند 1391, 7:23 pm

Re: خاطرات وحوادث آموزنده حين شكار. كه انتها ندارد

پستتوسط شیفته طبیعت » یک شنبه 3 بهمن 1395, 6:13 am

سلام خدمت جناب شکاری و دوستان
خاطره شما مرا یاد یک ماجرا انداخت که حدود 15 سال قبل برای ما پیش آمد. آن موقع که جوانتر بودیم با جمعی از دوستان هم سن و سال یک گروه منسجم داشتیم که مخصوصا سیزده به در ترک نمیشد. با هم پول جمع می کردیم و یک چپش یا شیشک می خریدیم و دو سه روزی در طبیعت می گذراندیم. یکی از این سیزده به درها وقتی از ماشین پیاده شدیم و انبوهی از وسایل و بارهای سنگین را به دوش گرفتیم یکی از بچه ها که از تنبلی یا زرنگ بازی می خواست بارکشی نکند گفت من مسئول بز. بز آنسال هم یک بز جوان بود که زنده به مسلخ می رفت(خدایا توبه) من گفتم فلانی بگذار با یک تکه نخ دست و پای حیوان را ببندیم فرار نکند که طرف گفت نه. فرار؟ از دست من؟ من هم گفتم چه بگویم. فقط حواست باشد. بیچاره نمیدانست" به آبی که پیداش ناید کنار غرور شناور نیاید به کار" :-w
مسافتی را با بارهای سنگین سربالایی طی کردیم. عرق ریزان. نفس زنان. وسط های راه بودیم که گفتند بز فرار کرد. دیدم از بالای دره بز می دوید و رفیق ما می دوید. ولی سرعت بز حداقل دو برابر بود. چشمتان روز بد نبیند. با آن خستگی بارها را رها کردیم و به سمت حیوان دویدیم. خوشبختانه ما جلو مسیرش بودیم و تقریبا محاصره شد. ولی مگر می شد آنرا بگیری. از ناامیدی سنگ برداشتیم و با سنگ می خواستیم شکارش کنیم ولی نمی خورد. بالاخره وقتی از دست بقیه فرار می کرد از نزدیک من رد شد و از کوه رو به پایین شیرجه زدم و پایش را گرفتم. البته یکی دو غلت روی گون ها زدم که بدنم سوراخ سوراخ شد. #:-s
بعد رفیق مجرم رسید. دیدیم او که قبل از ما به بالای مسیر رسیده بود بز را ول کرده تا کمی بچرد و بعد پوتین هایش را دراورده تا پاهایش هوا بخورد. بعد هم که بز فرار کرده بود پای برهنه دنبالش دویده بود. پاهایش سوراخ سوراخ بود. هم به بی عقلیش می خندیدیم و هم به حال و روز خودمان. با ان خستگی کلی مسیر را دویدیم. باز هم شانس آوردیم بز را گرفتیم یعنی کلا برنامه به هم می خورد. ان سیزده به در ماجراهای خیلی بدتری هم داشت که مجال نوشتن نیست.
ببخشید مطلب طولانی می شود و شاید به شکار هم بیربط باشد ولی یادمان باشد که از لحاظ قدرت بدنی و سرعت انسان تقریبا از همه جانوران ضعیفتر است. یادمان باشد که مهمترین سلاح ما عقل است. و غرور افت عقل. بسیار بوده اند کسانی که گراز نیمه جان را خواسته اند با دست بگیرند ولی زخم های مرگبار خورده اند. خیلی ها را مارهای کوچک که ظاهرا خیلی ضعیف و ناچیز بوده اند به کام مرگ فرستاده اند. انسان دست خالی از گربه هم ضعیفتر است. پس .......... ببخشید. من ادامه نمیدهم. تا اینجا هم در محضر اساتید زیاده روی کردم. @};-
موفق باشید

نمایه کاربر
shekari
حامی سایت
پست: 1004
تاریخ عضویت: سه شنبه 2 آبان 1391, 6:19 pm
محل اقامت: lorestan
تماس:

Re: خاطرات وحوادث آموزنده حين شكار. كه انتها ندارد

پستتوسط shekari » یک شنبه 3 بهمن 1395, 8:53 am

درود بر جناب آقایی
واقعا قدیم ترها چقدر صفا و دوستی بیشتر بود انگار بیشتر خوش می گذشت.
با گذشت سن من یکی که واقعا احساس می کنم توانایی هام دارن کم می شن بقول سعدی: من بچشم خویشن دیدم که جانم می رود...

یادم میاد زمستان زمین برف و یخ اول صبح ساعت 7 هنوز آفتاب درنیامده یخ رو شکستیم و زدیم به آب برای شکار مرغابی :-ss اونم بدون هیچ گونه تجهیزاتی

یاد باد آن روزگاران یاد باد...

تصویر
صد انداختي تير و هر صد خطاست / اگر هوشمندي يك انداز و راست

http://remele.blogfa.com

نمایه کاربر
Omid
حامی سایت
پست: 2636
تاریخ عضویت: دو شنبه 4 اردیبهشت 1391, 7:43 pm
محل اقامت: لس آنجلس, كاليفرنيا
تماس:

Re: خاطرات وحوادث آموزنده حين شكار. كه انتها ندارد

پستتوسط Omid » یک شنبه 3 بهمن 1395, 5:07 pm

shekari نوشته شده:ق
نتیجه اخلاقی: هیچ وقت همه فشنگهاتون رو شلیک نکنید.ممکنه در بازگشت مشکلی پیش بیاد و نتونید برگردید و مجبور بشید بمونید.


سلام،

كاملا درسته. من هميشه سه تا فشنگ توى يه جيب ديگه براى موارد اضطرارى نگاه ميدارم.

خاطره: يه بار كه رفته بودم شكار موس در شمال استان آنتارييو كانادا، بعد از شكار من با عجله خودم رو رسوندم به فرودگاه شهر كوچك "تاندر بى" تا برگردم تورنتو. اونجا در موقع چك هى دستگاه فلزياب بوق بوق ميكرد. معلوم شد كه هنوز سه تا فشنگ در جيب كاپشن من هست و من يادم رفته بود اينها رو در بييارم. يه خانم جوان مسول اون جا بود، گفت عيب نداره، اينها رو بريز اينجا توى سطلل آشقال و برو برس به هواپيما... =p~ 8-}


تصویر

نمایه کاربر
shekari
حامی سایت
پست: 1004
تاریخ عضویت: سه شنبه 2 آبان 1391, 6:19 pm
محل اقامت: lorestan
تماس:

Re: خاطرات وحوادث آموزنده حين شكار. كه انتها ندارد

پستتوسط shekari » یک شنبه 3 بهمن 1395, 6:52 pm

Omid نوشته شده: يه خانم جوان مسول اون جا بود، گفت عيب نداره، اينها رو بريز اينجا توى سطلل آشقال و برو برس به هواپيما... =p~ 8-}

چه جالب اگر اینجا بود کلی دردسر باید میکشیدید تا کسی بتونه بیاد ملاقاتتون :-??

نوجوان بودم و برای اولین بار توی برف رفتیم شکار کبک
من که تجربه چندانی در شکار توی برف نداشتم به توصیه دوستان یک جفت چکمه لاستیکی پوشیدم خلاصه روز قبلش برف زیادی باریده بود و ما هم راهپیمایی زیادی در پیش داشتیم. ماشین لندرور رو تا جایی که امکان داشت بالای کوه بردیم و راهی شدیم. بخاطر برف سنگین کبک ها همون اول کوهنوردی رویت شدند و من هم یادم رفت روی چکمه ها رو بپوشونم که از ساق پام برف داخلشون نره 8-} خلاصه تعقیب گریز و تیراندازی و هیجان همه چیزو از یاد من برده بود. تا بخودم اومدم دیدم انگار پاهام بی حس شدن و درد عجیبی دارم. نگاه کردم دیدم چنان برف رفته توی چکمه ها که مثل سنگ سفت شده و هر کاری کردن نتونستم چکمه ها رو در بیارم. از دوستان هم دور افتاده بودم . بعد از کلی تلاش تونستم یکی از چکمه ها رو درآرم و بسختی با بوته ای که اونجا بود آتش روشن کردم و اونیکی رو هم با هزار بدبختی درآوردم. خیلی بهم سخت گذشت. کمی که خشک شدم باید همون مسیر رو بر می گشتم و هر کاری کردم نشد که وسیله ای گیر بیارم بالای چکمه ها رو کیپ کنم. و مسیر برگشت هم برف بعضی جاها تا روی زانو میومد.
خلاصه بازم بی توجه ادامه دادم و سرگرم کبک ها بودم که باز همون وضعیت پیش اومد.
سرتونو درد نیارم غروب اونروز یکی از همراهانمون گم شد و من بالرز زدن تا ساعت 8 شب دنبال ایشون گشتم. که متوجه شدیم خودشو به یک روستا توی پایین دست کوه رسونده بالاخره راه افتادیم و ماشین رو بردیم سمت روستا و دوستمون رو پیدا کردیم.
هیچ وقت یادم نمیره که اونشب صاحب خونه روستا که بخاری چوبی داشت اول پاهای من رو روی بخاری گذاشت و با گفتن پسر تو دیگه چه احمقی هستی چکمه های منو که کمی گرم شدن یکی یکی از پام درآورد و با یه غذای گرم ازمون پذیرایی گرمی کرد.

تجربه شخصی: در چنین مواردی از پلاستیک فریزر بجای جوراب استفاده کنید پاهاتون گرم میشن. البته در چکمه لاستیکی

من چند باری این شرایط سخت برام پیش اومده که عمری باشه تعرریف خواهم نمود...

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی / صوفی نشود صافی تا در نکشد جامی

تصویر
صد انداختي تير و هر صد خطاست / اگر هوشمندي يك انداز و راست

http://remele.blogfa.com

نمایه کاربر
shekari
حامی سایت
پست: 1004
تاریخ عضویت: سه شنبه 2 آبان 1391, 6:19 pm
محل اقامت: lorestan
تماس:

Re: خاطرات وحوادث آموزنده حين شكار. كه انتها ندارد

پستتوسط shekari » دو شنبه 24 اردیبهشت 1397, 6:57 pm

امسال سال عجیبیه :-?? زمستون گرم بود و سرما در فصل بهار یهو اومد و رشد درختان و گیاهان و جفت گیری حیوانات رو مختل کرده شاید باور نکنید همین هفته من گله کبک دیدم :-?? :-\ اخر اردیبهشته و هنوز کبک ها جفت نشدن :-??

تصویر

تصویر
صد انداختي تير و هر صد خطاست / اگر هوشمندي يك انداز و راست

http://remele.blogfa.com

نمایه کاربر
شیفته طبیعت
پست: 480
تاریخ عضویت: سه شنبه 22 اسفند 1391, 7:23 pm

Re: خاطرات وحوادث آموزنده حين شكار. كه انتها ندارد

پستتوسط شیفته طبیعت » پنج شنبه 27 اردیبهشت 1397, 8:28 am

سلام
درست میگید جناب شکاری
من پارسال اول اردیبهشت بلدرچین صدا میزدم با شوق میومدن زیر تور
امسال تازه دارن مست میشن
پریروز اولین بلدرچینو گرفتم. البته بعد از چندتا عکس ولش کردیم رفت.
موفق باشید

نمایه کاربر
Nima4416
پست: 211
تاریخ عضویت: دو شنبه 18 شهریور 1392, 9:26 pm
محل اقامت: تهران
تماس:

Re: خاطرات وحوادث آموزنده حين شكار. كه انتها ندارد

پستتوسط Nima4416 » شنبه 30 تیر 1397, 6:23 am



بازگشت به “عكس و خاطرات شكار”

چه کسی حاضر است؟

کاربران حاضر در این انجمن: کاربر جدیدی وجود ندارد. و 1 مهمان